[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

سیب زمینی ها
سیب زمینی ها عاشق می شوند
ماتم هفت آسمان

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز وبلاگ ، فرا رسیدن ایام سوگواری مولای متقیان حضرت علی(ع) رو به همه ی عاشقان اون حضرت تسلیت میگم ، چند وقتی هست که درگیر هستم و کمتر به وبلاگ میرسم واسه امروز و این ایام هم یه شعر دارم که تقدیم به شما عزیزان میکنم امید است که خوشتون بیاد

 

ماتم هفت آسمان

 

امشب از ماتم زمین هفت آسمان دیوانه کرد
کینه دشمن فلک ، خالی ز صاحب خانه کرد

                                 کوفه آن شهر خیانت در عزایش می گریست
                                
فاتح خیبر نمازش را به خون جانانه کرد

ضربتی بر فرق او ، هفت آسمان لبیک گو
دعوت حق گفت پاسخ ، قصه اش افسانه کرد 
                                 

                                 رخت خود را بست آنجا برکت از آن شهر شوم
                                 خالق از اشک حسن آن شهر را ویرانه کرد

بر علمدار سقیفه لعنتت بادا که او
عالم شیدای حق بی شمع و بی پروانه کرد 
                                 

                                 خون حق جاری است ، اما ، جمله رسوای زمان
                                 یک نهیب یا علی صد عالمی بیگانه کرد

عارض این اهل صفا ، باران بی پایان نور
زنده بادا آنکه با حق ، زندگی مردانه کرد

 

خوب اینم از آپ امروز و در آخر بدانید امروز اولین روز بقیه ی عمر شماست

در پناه خدا باشید

زیر سایه ی مولا علی

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [2] | لینک به این مطلب |


عشقی جدا از معشوق....
روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است. شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند. شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد؟" شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!!." شیوانا با لبخند گفت:" چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هر کس دیگر هم جای دختر بود، تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی. معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور یابد! به همین سادگی!"

نوشته شده توسط sara rad | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


داستان های کوتاه و جالب

 با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز ، خوب این آپ متعلق با سارا خانم هست ولی چون ایشون نتونستن آپ کنن مطلب رو به من دادن که براشون آپ کنم که خوب الان این کار رو کردم ولی تمام حقوق مادی و معنوی این نوشته ها بعد از کسی که نوشته متن ها رو متعلق به سارا خانم هست خوب اینم از داستان ها

ملاقات با عزرائیل!

یک خانم 45 ساله دچار حمله قلبى شد و به طور اورژانس در بیمارستان بسترى گردید. پزشکان تشخیص دادند که باید فوراً جراحى قلب شود. هنگامى که بر روى تخت عمل خوابیده بود، ناگهان عزرائیل را دید. از او پرسید: «عمر من به سر آمده است؟» عزرائیل گفت نه، شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگر از عمرت باقى مانده است و تا آن موقع من سراغ شما نمی‌آیم.
آن زن پس از این که عمل جراحى قلبش تمام شد و از ICU به بخش منتقل شد تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و یک عمل زیبائى براى رفع چین و چروک‌هاى صورت، یک عمل لیپوساکشن براى بیرون آوردن چربی‌هاى دور شکم، یک عمل زیبائى بر روى بینى، یک عمل براى کشیدن پلک چشم و ... نیز انجام دهد. او رنگ موهایش را نیز عوض کرد و حتى دندان‌هایش را هم جرم‌گیرى و سفید کرد! همه این کارها به خاطر این بود که می‌دانست مدّت زمان زیادى زنده خواهد بود و می‌خواست از بقیه زندگی‌اش لذت ببرد.
وقتى که همه کارها تمام شد، او بیمارستان را ترک کرد و هنگامى که داشت از این طرف خیابان به آن طرف می‌رفت تا سوار ماشین شود و به خانه‌اش برود، ناگهان با آمبولانسى که به سرعت در حال وارد شدن به بیمارستان بود تصادف کرد و کشته شد.
وقتى به آن دنیا رفت، دوباره عزرائیل را دید و به او گفت: «مگر نگفتى که من 43 سال دیگر زنده خواهم بود و سراغ من نمی‌آیی؟ پس چرا به حرفت عمل نکردی؟»

عزرائیل گفت: «اوه ! تو بودی؟ اصلاً نشناختمت!»

آن‌هایى که همیشه مواظب پشت سرشان هستند، حادثه جلوى رویشان سبز می‌شود! 
 


عشق مادری
 

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ...

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت آن پسر در کام تمساح رها شود .کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند ...

 

 

داستان........


مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده وشنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش بایدسمعک بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه بااو در میان بگذارد.
بدین خاطر، نزد دکترخانوادگیشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویىکه میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش ساده اىوجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به منبگو: ?ابتدا در فاصله 4 مترى او بایست و با صداىمعمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار رادر فاصله 3 مترى تکرار کن. بعد در 2 مترى و بههمین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.؟

آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً 2 متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید . باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید . سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟
زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار میگم: خوراک مرغ !!!

نتیجه اخلاقى:
مشکل ممکن است آنطور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد و شاید در خود ما باش

 


داستان واقعی..

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: بسیار خوب. خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت:  درست است اما من که می دانم او چه کسی است !!

 

 برادران و نجار ....

 

سال های سال بود که دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و کار به جایی رسید که از هم جدا شدند.از دست بر قضا یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است .سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.

 

برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، آیا وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم ! هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت،چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم..

 

خوب اینم از داستان های کوتاه که امید است کافی باشه

مراقب خودتون باشید

تا بعد

یا علی


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [4] | لینک به این مطلب |


نامه ای به پدربزرگ

با سلام خدمت  همه ی دوستان عزیز ، خوب بالاخره پارسی باکس هم دوباره فعال شد و من هم بلافاصله با یه آپ در خدمتتون هستم ، دیروز یکی از دوستان نزدیکم از من خوسا تا براش یه متن ادبی در مورد نامه ای به پدربزرگ بنویسم خوب من هم نوشتم و دیدم ای بدک نشد دلم نیامد براتون نزارم ، البته به چشم یه عده از دوستان هم من پدربزرگی بیش نیستم ولی خوب ، اینم از آپ امروز ...

 

نامه ای به پدربزگ ...

 

خاطرات آدمها گاهی تلخ هست و گاهی شیرین ، گاهی کاملا سیاه ، و خوب گاهی کاملا سبز همون قدر که میتونه طراوت و تازگی رو به زندگی هامون هدیه کنه ، معمولا زندگی انقدر ماها رو درگیر خودش میکنه که نمیزاه به یاد عزیزانمون باشیم ، کسایی که لحظه ای هستند و خوب به رسم زندگی لحظه ای نخواهند بود ، همیشه قصه ی پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها رنگ خاصی داره ، قصه های شیرین یکی بود و .... یکی نبود ، توی اون قصه ها همیشه شاهزاده ای بود که تاریکی و شکست میداد و به کسی که دوسش داشت می رسید ، شاید ماها که الان تو جرگه ی بزرگ تر ها حسابمون میکنن برامون خنده دار باشه که بهش فکر بکنیم و بخوایم یادآوریش کنیم ولی هیچ وقت نمیتونیم منکر لحظاتی باشیم که شاد و در کمال آرامش بهشون گوش میدادیم ، شاید حالا که ماها یه دونه مادربزرگ و پدر بزرگ از دست دادیم یا انقدر در گیر مشغله ی خودمون هستیم که کمتر بهشون سر میزنیم ، یا یادشون میکنیم ، بیشتر جای خالی قصه ها رو حس کنیم ، حالا اگر قرار باشه یه نامه بنویسیم به پدربزرگمون از کجا شروع میکنیم ؟ خوب من از اینجا شروع میکنم ،

این منم همون پدربزرگ آینده

سلام پدر بزرگ ، منو یادتون هست ؟ همونی که همیشه منتظر عید بود تا ازتون عیدی بگیره اونم عیدی های رنگارنگ؟همونی که هر وقت میدیدینش جیباش رو پر از پسته و نخود کشمش میکردین ؟ همونی که وقتی به دنیا آمد تو گوشش اذان خوندین ... همونی که هر وقت شما رو میدید یا کنار باغچتون نشسته بودین و گلای تو باغچه رو هرس میکردین ، یا یه کتاب شعر دستتون بود و یاد گذشته ها می کردین ، اره این منم ، نوه تون که الان یه گوشه از این دنیای پر از دود و رنگ ماشین ، نشسته و به قصه های شما فکر میکنه ، همون که داره حسرت لحظه هایی رو میخوره که پیشتون نبود ، ولی شما به یادش بودین ، یادتونه یه تخت چوبی کنار باغچتون داشتین که روش به سمت گلدونای گل یاسی بود که عطرش هیچ وقت از خاطرم نمیره ، هنوزم هر وقت از کناز اون باغچه که جز خاک و یه درخت خالی ازش چیزی نمونده رد میشم ، یا تو حیاطتتون قدم میزنم ، آرزو میکنم که کاش بودین و نشسته بودین و من هیچ کاری نمیکردم جز اینکه تماشاتون کنم ، حالا انقدر شرمنده تون هستم که سال به سال سر مزارتون نمیام ، یا انقدر درگیر کار هستم که یادم میره گاهی وقتی یه پدربزرگی هم داشتم ، از کجا براتون بگم ، زندگی با همه ی خوبی و بدی هاش داره میگذره ، گاهی اوقات فکر میکنم جای قصه ی شاهزاده و جنگ با تاریکی تو زندگیم خالیه ، بعضی وقتا آرزو میکنم کاش بچه بودم دوباره ، تو همون دنیای بچگی تا ابد میموندم ، این نوه ی شما بدجور خسته است ، بعضی وقتا یه صندلی میاره کنار باغچه میزاره و فقط یه شما فکر میکنه ، چه قدر با شما بودن ما رو از دنیای تاریک آدم بزرگا جدا میکرد و خیالمون رو راحت ، واسه چند دقیقه یادمون میرفت که قراره ماها هم یه روز بزرگ بشیم و جای همین آدم بزرگا رو تو این دنیا پر کنیم ، پدر بزرگ ، یعنی فکر میکنین اگه ما یه روزی نوه دار بشیم ، نوه های ماهم همین طوری ما رو فراموش میکنن ؟ ما رو از یاد میبرن و تو دنیای آدم بزرگیشون جای ماها رو گم میکنن؟ خیلی ترسناکه که ماها قراره یه دوره ای رو مثل شماها تنها باشیم ، این یه نامه ی عذرخواهی هست پدر بزرگ ، واسه تمام لحظاتی که میتونستم پیشتون باشم و نبودم ، واسه وقتایی که میتونستم زنگ بزنم و نزدم ، واسه وقتایی که میتونستم سر خاکتون بیام و نیامدم ، واسه اینکه خیلی بی معرفت بودم و هنوزم بی معرفت هستم ، کاش اینجا بودین و همینا رو به خودتون میگفتم ، ولی حالا ، چند خط مینویسم تا شاید خودم رو از عذاب وجدانی که دارم راحت کنم ، شاید به این واسطه بهتون بگم که هنوزم دوستون دارم با اینکه چند سال هست که ندیدمتون ، هنوز دلم برای قصه های شما تنگ میشه ، هنوز هیچ نخود کشمشی مزه مال شما رو ندازه ، هنوز هم دوست دارم جیبم رو شما پر کنید ، هنوز هم دلم برای 10 تومانی و 20 تومانی های عیدی شما تنگ میشه ، هنوز هم میخوام عطر گلدوناتون رو حس کنم و هنوز هم میخوام در کنار شما همون شاهزاده ای باشم که تو قصه ها تاریکی رو شکست داد .

کاشکی میشد عقربه های ساعت رو برگردوند ...

کاشکی میشد جای خالی شما رو با یه چیزی پر کرد ، ولی هیچی پیدا نمیشه

کاش میشد یه بار دیگه ، از مدرسه میامدم ، شما رو روی تختون میدیدم ، سلامم میکردیم ، منو میشوندین کنارتون ، با دستای پاک و محربتونتون منو نوازش می کردین ، و بهم میگفتین که من بهترین نوه ی دنیا هستم ...

کاشکی میشد یه بار دیگه همه چی رو از اول شروع کرد

کاشکی میشد خدا ، کاشکی میشد...

 

خوب اینم از مطالب امروز و در آخر بدانید که امروز اولین روز بقیه ی عمر شماست

در پناه خدا باشید

زیر سایه ی مولا علی

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [2] | لینک به این مطلب |


من قلبت را همیشه همراه خود دارم

 با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز وبلاگ سیب زمینی ها ، امروز با یکی از عاشقانه ترین شعر های دنیا در خدمتتون هستم ، قبل از اینکه شعر رو بزارم به اطلاعتون برسونم که در روزهای 4شنبه و 5 شنبه به خاطر جابجایی سرور پارسی باکس احتمالا با قعطی هایی در باز کردن وبلاگ مواجه خواهید شد که خوب به واسطه مدیریت پارسی باکس در جریان قرار گرفتم و به شما دوستان عزیز گفتم تا ما رو با این قعطی های پیاپی که داره کم میشه از همراهیتون دریغ نکنید و همین طور شاد و سرحال با ما باشید خوب این شعر با ترجمه ی فارسی تقدیم به شما عزیزان ...

 

i carry your heart with me

love


i carry your heart with me

i carry it in my heart

i am never without it

anywhere i go you go,my dear and whatever is done by only me is your doing,my darling

i fear

no fate for you are my fate,my sweet

i want no world for beautiful you are my world my true

and it's you are whatever a moon has always meant

and whatever a sun will always sing is you

here is the deepest secret nobody knows

here is the root of the root and the bud of the bud

and the sky of the sky of a tree called life

which grows higher than the soul can hope or mind can hide

and this is the wonder that's keeping the stars apart

i carry your heart

i carry it in my heart

من قلبت زا همیشه همراه خود دارم

 

عشق

من قلبت را همیشه همراه خود دارم

من قلبت را در قلبم همراه خود دارم

هیچ وقت بدون آن نیستم

هر جا که من میروم ، تو میروی ، محبوب من ، و هر آنچه که من انجام میدهم تو انجام میدهی ای زیبای من

من می ترسم

بدون سرنوشتی با تو ، سرنوشتی برای من نیست ای مطبوع من

من دنیا را نمیخواهم که برای من ، تو به حقیقت ، دنیای زیبای من هستی

و این تو هستی مانند مهتابی که همیشه معنا دارد

و همچون خورشیدی که همیشه می خواند  همچون تو

اینجا رازی است عمیق که هیچ کس نمی داند

اینجا سرچشمه ی سرچشمه هاست و جوانه ی جوانه ها

و آسمان آسمان ها از درختی که زندگی می نامندش

که می روید بلند تر از روحی که می تواند آرزو کند یا نیتی که می تواند پوشیده باشد

و این شگفتی است که ستاره را از هم جدا می کند

من قلبت را همیشه همراه خود دارم

من قلبت را همیشه در قلب خود همراه دارم

 

خوب دوستان عزیز  امیدوارم لذت برده باشید ، و در آخر بدانید که امروز اولین روز بقیه ی عمر شماست

در پناه خدا باشید

زیر سایه ی مولا علی

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


......
یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.

او برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.

وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد.....

نوشته شده توسط sara rad | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


امید.....
روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم . شغلم را ، دوستانم را ، مذهبم و خلاصه زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت کنم. به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری؟ و جواب او مرا شگفت زده کرد .
او گفت : آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟ پاسخ دادم بلی.
فرمود : هنگامی که درخت بامبو و سرخس را آفریدم ، به خوبی ار آنها مراقبت نمودم . به آنها نور و آب و غذای کافی دادم، دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک بر آورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود .من از او قطع امید نکردم.
در دومین سال سرخس ها بیشتر رشدکردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند ، اما همچنان از بامبوها خبری نبود . من بامبو ها را رها نکردم در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند. اما من باز هم قطع امید نکردم. در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد . در مقایسه با سرخس بسیار کوچک و کوتاه بود اما با گذشت شش ماه ارتفاع آن به بیشتر از 100 فوت رسید.
پنج سال طول کشید تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند
ریشه هایی که بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می کردند.
خداوند در ادامه گفت : آیا می توانی در تمامی این سال ها که تو در گیر مبازره با سختیها بودی ، در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی ، من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبو ها را رها نکردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن . بامبوو سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک می کنند . زمان تو نیز فرا خواهد رسید ، تو نیز رشد می کنی و قد می کشی
از او پرسیدم چقدر قد می کشم؟
در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می کند ؟
جواب دادم : هر چقدر که می تواند
گقت: تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که بتوانی
به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد.
پس هرگز نا امید نشو...........

نوشته شده توسط sara rad | نظرات [1] | لینک به این مطلب |


لیست صفحات :: 1

منوی اصلی


پیوند ها


آرشیو


بخش ها


نویسندگان


آمار

بازدید امروز : 65
بازدید دیروز : 151 ‍
بازدید این ماه : 216
بازدید امسال : 13910
بازدید کل : 20145
تعداد پست ها : 104
تعداد لینک های لینکستان : 10
تعداد نظر سنجی های وبلاگ : 1